برچسب: غربت

  • روزگار «غریبی» است

    تو بخوان!
    این سطرها تنها برای تو نوشته شده.
    چند سال نگفتم و نشنیدی؟ ننوشتم و نخواندی؟
    سطرها سفید ماند و مو سفید کردم در آسیا به جبر جغرافیا.
    حالا بخوان!
    بی‌جبر جبرئیل، بی‌مقدمه، بی‌منبع، بی‌ پی‌نوشت!
    پژواکِ غریبی و غریبانگی است پیچیده در منتهای دهلیزها و آغشته به خونِ دل که برمی‌آید و لاجرم با دلت می‌خوانی!
    صدای آشنایت از منتهاعلیه غربتستان‌های هر سوی جهان، جنون را به جنبش فرامی‌خواند و گُر می‌گیرد انگشت‌هایی که سالیان سرد را یخ‌بسته خط‌کش خورده و برای بار صدم قول داده که دیگر دیر نکند.

    حالا که پس از این‌همه دیر هنوز قلم می‌تپد، هزیان‌ها را یادت هست؟